تنهائی پس از این همه شکست،آسان نیست.من اکنون احساس می کنم بر تلّ خاکستری از همهء آتش ها و امیدها و خواستن هایم تنها مانده ام؛و گرداگرد زمین خلوت را می نگرم،و اعماق آسمان ساکت را می نگرم،و خود را می نگرم؛و در این نگریستن های همه دردناک و همه تلخ،این سؤال همواره در پیش نظرم پدیدار است،و هر لحظه صریح تر و کوبنده تر که،تو این جا چه می کنی؟امروز به خودم گفتم:«من احساس می کنم که نشسته ام و زمان را می نگرم،که می گذرد»همین و همین!

هیچ کس نمی فهمد که چه می کشم؟قدرت درک و وسعت احساس و صداقت روح،در هیچ کس تا آنجا نیست که بتوان پیشش نالید.سکوت بر سر این درد،مرا از درون هر لحظه می کاود و می کاهد؛و احساس می کنم که همچون مومی می گدازم و قطره قطره نابود می شوم.

 

«کویر»،آغاز این فصل دردناکی است که در کتاب روح من گشوده شده است.در این کویر،هیچ کس با من نیست.نه حتّی پدرم،که در یقین مذهبی خویش آرام و بی حیرت غنوده است.نه حتّی همسرم،که مرا با ملاک هائی می سنجد که گرچه برایم نیشتری است بر استخوان،امّا گاه در دل آرزو می کردم که کاشکی در چنان دنیاهائی می توانستم بود.کاش در این دنیای خالی و در این زندگی خلوت،که هیچ کدام شان برایم هیچ ندارند؛چیزی می بود که مرا برای ماندن بهانه ای می بود،هرچند بد،هرچند زشت!

 

من اکنون به «حماقت» نیز محتاجم و از آن نیز محروم!

 

در زیر این آسمان می بینم که،عین القضات همدانی  در سمت راستم و ابوالعلاء مُعِرّی  در سمت چپم ایستاده اند؛و ما سه تن،بی آنکه با هم باشیم،با هم تنهائیم؛و زمان،ما سه همزبان را نیز هریک،در حصار قرنی جدا زندانی کرده است!

 

... پایان ...

من و عين القضات همداني و ابوالعلاء مُعِرّي:(2)