دیشب که داشتم فالویینگ های اینستاگرامم رو بررسی می کردم، متوجه شدم تعداد زیادی از آنچه دنبال می کنم رو عکاس های طبیعت، آدم های جهانگرد و صفحه های تشویق به سفر تشکیل میدن. بیشتر چیزایی که دنبال می کنم از سال اول دانشگاه به جا مونده، بعد از اون موقع دیگه تقریبا هیچ صفحه جدیدی رو دنبال نکردم و به نوعی فالویینگ هام چیزهایی هستن که منِ هجده ساله دوست داشته دنبال کنه. یادم اومد که چقدر دوست داشتم برم سفر، برم جاهای سرسبز، کویر، جنگل، دریا. اما یادم نیومد کی دیگه همه چیز رو ول کردم و چسبیدم به صندلیم، به بالش و پتوم، به ماگ شیرکاکائوم روی میزِ خودم.

میدونین؟ من دوست دارم از زندگیم لاگ بگیرم. از اینکه روزام چطور میگذره. شاید هرروز تو سررسیدم ننویسم چی کار کردم، اما دوست دارم نشونه بذارم که چه اتفاقای مهمی، کی و کجا برام میفته؛ اینکه اولین سفر تنهاییم رو کی رفتم؛ اولین بار که رفتم سر کار کجا بود؛ اولین چیزی که با اولین حقوقم گرفتم چی بود. اما باز هم انگار بعضی چیزا از دستم در میرن. و من نمیفهمم که از دستم در رفتن، مثل مچ بندم که توی مترو از دستم افتاد و من نفهمیدم. بعد، یه جا در دوردست ها، یهو نگاهم میفته به خودم و میبینم یه تیکه م نیست، یه چیزیم کمه، یه جاییم عوض شده و من هیچ ایده ای ندارم چرا، کی و کجا.

سانسور