او هیچ گاه غایب نیست؛همهء اشیاء،همهء اشخاص،پنجره هائی اند که به سوی او گشوده اند.من در کنار هر پنجره ای،او را می نگرم،او را تماشا می کنم.او همیشه نیست،و او را همیشه می بینم.او غیر از همه چیز است،غیر از همه کس است.این چیزها و این کس ها همیشه هستند،و هیچ گان آن ها را نمی بینم.و او هیچ گاه نیست،و همیشه او را می بینم.گاه او را در کنار دستم می یابم،که برایم نوشته ای را می خواند؛از آن ها که بی او هم،پیش از آن خوانده ام؛از آن ها که من به او نوشته ام؛که چه بامزّه می خواند،و یا از آن ها که او نوشته است،و چه با شرم می خواند!من با چشمان آرام و پرخاطره ای،او را می نگرم و می نگرم و می نگرم،و با خود در شگفتم،که دل آدمیزاد،مگر چه قدر،تا کجا استعداد دوست داشتن دارد!!؟

گاه او را در اندام قلمم می یابم،که تا به جیب بغلم می گذارمش،به فغان می آید و سرش را به گوشهء چپ سینه ام،بر روی قلبم می گذارد و می نالد که بنویس!که بنویس!و مرا تا از جمع به گوشهء آرامی نبرد و بر روی دفترم خم نکند،دست از ناله و فریاد برنمیگیرد.و چون او را در لای انگشتانم می گذارم،از فرمان من سر می پیچد و هرچه می خواهد،می نویسد؛و من تماشاچی مبهوت اویم؛و خوانندهء گیج و پریشان نوشته هایم،نوشته هایش!

گاه او را در سیمای خونین و غم آلود غروب می بینم،که از شب و وداع سخن می گوید و از تلخی غربت و هراس تنهائی و مصیبت جدائی،که سرنوشت محتوم طلوع ما است و سرانجام ناگزیر داستان ما.و من غروب او را می نگرم و او را می نگرم،که از قلّهء بلند مغرب بالا می رود و چهره اش از رنج جدائی،خونین است و سکوتش از درد غربت،رقّت بار!و من روی در روی مغرب ایستاده ام و آخرین لحظات وداع تلخ و خونین او را می نگرم؛و دردناکانه احساس می کنم که او می رود،و من بر روی این زمین،در زیر این آسمان و در صحرای هولناک این شب،باز تنها می مانم...!و گاه،غروب که پایان گرفت و شب که بر آفاق چیره شد؛و من ماندم و شب و بی کسی و تنهائی،ناگاه او را می بینم که از پس پردهء سیاه شب،در برابرم،نمودار شد و به هزارگونه و هزاران گونه نمودار شد!

 ادامه دارد...

دَم زدن در تو،حيات من است(4)