طعم هر طعامم او است؛شهد هر شرابم او است؛عطر هر یاسی،نجوای او است؛وزش هر نسیمی،نوازش او است؛قطرهء هر شبنمی،اشک او است.عاشقی،رنگ سمند او است؛و دعا،دست نیاز به سوی او است؛آسمان،پرتوی از سردر او است؛مخمل ابر گِلِ پیکر او است؛ساقهء صبح،بر و بالایش؛نغمهء وحی خدا،آوایش؛آرزو،طرحی از اندامش؛مژده،نقشی است ز پیغام اش؛زندگی،رایحهء پیرهن اش؛جان من،تشنهء نوش دهن اش.

 

گاه او را می بینم؛گاه او را میشنوم؛گاه او را می بویم؛گاه او را می چشم؛گاه او را می سنجم؛گاه او را حسّ می کنم؛گاه او را احساس می کنم؛گاه او را درک می کنم؛گاه او را لمس می کنم؛گاه او را می یابم که مرا مملوّ خویش کرده است؛گاه خود را صراحی ای می بینم،که از او پر شرابم؛گاه دلم را چشمه ساری می یابم،که او در آن می جوشد؛گاه خود را قندیلی می بینم،که او در من میسوزد،می گدازد،گرمم می کند،داغم می کند،بی طاقتم می کند،به فغانم می آورد؛همچون سپند بر آتش،از جا می پرانَدَم،از خانه می رانَدَم،به خیابان ها و میدان های خلوتِ خلوت می کشانَدَم،و دریغا که نمی دانم چه بگویم؟دریغا که نمی دانند چه می گویم؟خیابان های خلوت را هم که نمی فهمند.

 

حلّاجِ شهرم،کسی نمی داند،که زبانم چیست؟که دردم چیست؟که عشقم چیست؟که دینم چیست؟که زندگی ام چیست؟که جنونم چیست؟که فغانم چیست؟که سکوتم چیست؟

 

تو را ای کشور من،ای آشیانهء من،ای که از آب و گِل تو است،جان و تن من؛ای که در تو من،آواره نخواهم بود؛در دامن مهربان تو آرام خواهم شد؛در کنار تو پریشانی و غربت و بیگانگی را از یاد خواهم برد؛نمی دانی که چه نیازی به گم شدن دارم؛به نیست شدن دارم،دوست دارم در پیچ و خم دشت های ناپیدای تو گم شوم؛در عمق دریاهای اسرارآمیز تو غرق شوم؛در قلب صحراهای خیال انگیز تو محو شوم.دردهای کهن ام را در زیر آسمان تو به فریاد سر دهم؛از درونم بیرون ریزم؛عقده های بی رحم گریه را،که حلقومم در چنگال هایشان اسیر است و به خفقانم آورده است،در دامان نوازش های عزیز تو بگشایم.اشک های بی تابم را که عمری در پس پردهء سیاه غرور زندانی بودند،در کف دست های خوب تو رها سازم.

 

ادامه دارد...

دَم زدن در تو،حيات من است(5)