هرسال،مردم آمازون،زیباترین دختران خوش بخت قبیله را برمی گزینند،و آرایشش می کنند،و با شراب «سیم» مستش می کنند،تا لذّت فدا شدن در عشق،محو شدن در ایمان،غرقه شدن در آمازون را در اوجش احساس کند.و آنگاه،او را در غلغلهء طبل ها و شیپورهائی که جنون گرفته اند،و در اوج غلیان عشق و شور و شیفتگی و فریادهای خنده و گریه،به رودخانه،به معبد آبی آمازون،می افکنند.و دختر،در کام موج،هر دست و پا زدنی را خیانت به اخلاص،خیانت به آمازون می داند.غرق لذّت تسلیم،خود را به موج می سپارد؛و آمازون،عابد خویش را،با غیظ دوست داشتن،در آغوش زلال خویش چندان می فشرد،که دخترک از درد محبّت،از شدّت تحمّل ناپذیر لذّت،به او جان می سپارد و آرام می گیرد.

و اکنون،من در زیر سنگینی دنیائی از شرم،شرم تهی دستی خویش،آمده ام،و اسماعیلم را،تنها فرزندم را نیز آورده ام!و می دانی و می دانم،که می دانی و می بینی،که بهتر از این،گرانبهاتر از این نداشتم،وگرنه دریغ نمی کردم.

از شادی در پوست نمی گنجم.جشن قربان است،و تو دلِ بیمارم،می پنداری که غمگینم؟!چرا غمگین؟غم چه؟ترس چه؟جشن است،روز عید قربان است!بریز!بریز!کارد را بر حلقش بفشار،بکش،بگذار بکشند،مانع مشو،ترحّم مکن!اسماعیلم را ذبح می کنم.عیسای مسیحم را،خود را بر بلندی جلیله به قربانی می آورم.خود را بر منارهء معبدم به صلیب می کشم.آهنگ طور سینا دارم؛این کفش ها را از پایم برکن.مهاجرم؛ای یار غار!مرا از بند این شتر عاریت خلاصی ده،که هجرت،نه کاری است خُرد!

من مرغ خانگی و پیز میش چرب گرفته و بز لاغر قربانی نمی کنم.مرا تنگ چشم و تنگ دل و جان ترس مپندار!بیم فقر،بیم مرگ،بیم آوارگی ندارم.در هجرت،در ترک همه چیز،«فضل خدا»خواهم یافت.پس از ذبح او،جز معبد،دیگر پناهگاهی نخواهم دید؛جز بانگ اذان،دیگر دلم آوازی نخواهد شنید؛از نومیدیِ هزاران امید رها خواهم شد؛از بی خانمانی هزاران خانه نجات خواهم یافت؛از کفر دو صد معبود،از گمرهی صدها راه،به دین توحید،به صراط مستقیم،از غربت همه جا وطنی،از بیگانگی همه کس آشنائی،به یک وطنی،به یک آشنائی خواهم آمد.

پی کُن این مَرکَبِ راه های بی سوئی را،ای معبد!قطع کن این بند پیوند بی توئی را،ای عشق!تا پیاده نمانم،سوارم نخواهی کرد.تا بی پناه نگردم،پناهم نخواهی داد.تا نیفتم،دستم را نخواهی گرفت...و می دانم.

مرا از رنجِ «داشتن»برهان!چه قدر تماشای جان خراش دست و پا زدن و تلاش جان دادن و مردن این ذبیح عزیز،برایم لذّت بخش است!

اسماعیل من!آرام و صبور جان بسپار!

... پایان ...

مرا از رنجِ«داشتن»،بِرَهان!(3)