بعضی وقت‌ها فکر می‌کنم چیزی که واقعا دلم می‌خواهد، این است که توی خیابان یک نفر غریبه را بدزدم و به خانه بیاورم. به یک صندلی ببندمش و چند روزی به او آب و غذا بدهم که زنده بماند و بتواند خوب بشنود. در خلال این چند روز زندگی‌ام را از روز اول تا به حالا، آنطور که واقعا بوده برایش تعریف کنم. همه‌ی حرف‌های توی دلم را بگویم. احساس واقعی ام از هر اتفاق، عقاید واقعی‌ام، درد دل‌های بی رودربایستی، آرزوهای نگفته‌ام و ...

و خوب که همه‌ی حرف‌هایم تمام شد، از او بابت صبوری اش تشکر کنم و سپس هفت تیر را توی دهانش فرو کنم و با هفت شلیک متوالی بکشمش!

حقایق مقتول