افکارم همچون حُباب از مقابل دیدگانم میگذرند و تا بخواهم با آنها مأنوس شوم، در هوا تجزیه میشوند و ذراتشان چشمانم را میسوزانند. 

و باز افکاری دیگر جای آنها را پُر میکنند و تا بخواهم بر آنها متمرکز شوم ، از من دور میشوند و باز حباب هایی دیگر و باز حباب هایی دیگر و باز حباب هایی سیّال ......

درون حُبابی خود را میبینم، نشسته بر تخته سنگی . فرهاد را گوش جان میدهم "پشت سرم نارنجزار؛ رو در رو دریا مرا میخواند؛ میاندیشم که شاید..." 

افکارم رنگ به خود میگیرند، رنگها اشباع میشوند، حُباب در حال تجزیه شدن است و پاب ب ب ب ب ب..... میترکد . 

چشمانم به دنبال حُبابی دیگر این سو و آن سو میگردد، خودم را آوازه خوانی انتخاب میکنم غرق در حُبابی دیگر.....

میترکد. 

میترکم...

 


دریافت

این بار گاه به گاه های افکارم را نظاره میکنم .... در پی هیچیک نمیروم. رویَم را بر میگردانم. رقص حبابی فَربه در مقابل دیدگانم، طنّازی میکند..... خودم را میبینم، بر فراز کوهی...دماوند شاید.... ابرهای سفید و لغزان  صورتم را نوازش میکنند. هوا اینجا سرد است و من آماده ی پرواز....

بالهایم را میگشایم....

پرواااااااااااااااااااااااااااااااازززز میکنم.... پر، باز میکنم..... بالهایم طاقت وزنم را ندارند. بال میزنم اما ....

سقوط میکنم.... زمین مرا به سمت خود میکِشاند...... باید بترکد... این حباب وقتش به سر آمده اما نمیترکد. صورتم را بر میگردانم اما حباب در هوا میرقصد و مقابل دیدگانم میآید. سرنوشت خودم را در حُباب دنبال میکنم. در حال سقوطم... من به خودم ملتماسانه نگاه میکنم. فریاد میکشم، "حباب را با تلنگری بترکان....!"

میشنوم اما نمیتوانم.....حباب از دسترسم دور میشود... من از خودم دور تر میشوم. دیگر حتی صدای فریادهایم را  هم نمیشنوم...... به زمین نزدیک تر میشوم. جایم را روی زمین محکم میکنم. اما آن "من" جایش روی هوا محکم نیست. باید این حباب سیّال را از خودم دور کنم باید از خودم دورش کنم. اما دست از سرم بر نمیدارد.... به هر سمتی که بر میگردم، حباب روبروی دیدگانم طنازی میکند. حالا تمامی حباب ها مملو از من هستند. من هایی که در حال سقوطند. دستانم را در هوا میچرخانم. یکی را میترکانم. یک من نجات پیدا میکند. باز سعی میکنم. افکار را از خودم دور میکنم. ...

اما دیگر دیر شده است... من برخورد کردم. متلاشی شده ام. می نشینم و خود تکه تکه شده ام را نگاه میکنم....  خود های تکه تکه شده ام را نگاه میکنم.... یکی یکی میترکم .... تا اینکه  تمام میشوم. 

ساعت از دوازده شب گذشته ست. 

محرم این هوش جز بیهوش نیست......