ای که هوای من شده ای،دم زدن در تو،حیات من است.ای که در گذرگاه عمر،تو را یافته ام،تو مرا می سازی،و من تو را می سازم؛تو مرا می سُرائی و من تو را می سرایم؛تو مرا می تراشی و من تو را می تراشم؛تو مرا می نگاری و من تو را می نگارم؛من تو را بر صورت خویش می سازم و از روح خویش در تو می دمم،که همانند منی،که خلیفهء منی،که امانت دار منی.

ای کالبد من،روح سرگردان خویش را فراخوان.من لب هایم را در حلقوم تو خواهم نهاد و خود را در تو خواهم دمید،تا حیات ات بخشم.ای روح من،کالبدت را سراغ کن.لب هایت را در حلقوم من نِه،خود را در من بِدَم،تا حیاتم بخشی،که ما کالبد یکدیگریم،که ما روح یکدیگریم،که ما آفریدگار یکدیگریم،که ما«پروردگار» یکدیگریم،که ما تمام جمعیّت جهانیم،که ما همه ایم،که ما همدیگریم،که ما جایگاه مان زمین نیست،که ما در این ملک غریبیم،بی کسیم،تنهائیم،بیگانه ایم.

 

نمیدانم«او» من شده است،یا «من» او گشته ام،آن چه هست و من آن را در خود می یابم،این است که ما یکدیگر شده ایم.و چه فهمی در این جهان هست که بفهمد که یکدیگر شدن چیست؟در همهء هستی،یک«او» دیگری هم هست،که منم؛و یک «من» دیگری هم هست،که او است.

 

ای که تو را پس از چهار نسل پیاپی،پس از یک قرن مدام،بر سر راه اجداد بزرگ و پاک نهادم یافته ام!من به تو محتاجم،باش!ای که تو را نمی دانم چه بنامم؛همهء کلمات با آن چه میان من و تو است،بیگانه اند؛و من هیچ کلمه ای را برای گفت و گوی با تو،شایسته تر از «سکوت» نیافته ام!آیا سخن مرا می شنوی؟

 

اگر دو تن چنین خویشاوند،چنین دوست با هم بمیرند،مرگ،هراسناک نیست.هراس مرگ،از آن است که گریبان آدمی را،تنها می گیرد و جدا می کند.با هم به سراغ مرگ رفتن،وحشتناک نیست؛با هم مردن سخت نیست؛که اگر بگویم لذّت بخش هم هست،باور نمی کنند.با هم رنج بردن،تلخ نیست،که اگر شیرین است،باور نمی کنند.با هم زیستن و در زیر این آسمان دَم زدن،غربت نیست.

 

همهء بدی ها،سختی ها،تلخی ها و بی طاقتی ها و وحشت ها،همه از تنهائی است؛از مجهول ماندن است،جدا مردن است.نمی دانید سلّول تنگ و تاریک زندان،اگر زندانی تنها نباشد،فراخ است،بی کرانه است،مهد آزادی است و خانه است و زندگی است.امّا می دانید که بر روی این خاک،اگر تنها بمانیم،چه قدر تنگنای کور است،و افق ها چه دیواره های سخت و بلند و نزدیک است،و آسمان چه سقف کوتاه و سنگین!

 

... پایان ...

دَم زدن در تو،حيات من است(6)