«شاندل»این روح شگفتی که جز من،کمتر کسی او را خوب میشناسد،هرشب با اندیشهء معشوقه اش «دولاشاپل» در انتظار سپیده دم بیدار می ماند،و قصّه ها حکایت می کرد،و نغمه ها می نواخت و ترانه ها می سرود،و آهنگ ها می ساخت،و خلوت تنهائی اش را از او پر می کرد.و سحرگاه،در رهگذرش بر او که می گذشت،آن چنان می نمود که گوئی با او سروکاریش نیست!

این چنین است که در دنیائی که همه چیز،و عزیزترین و مقدّس ترین چیزها،ایمان و عشق نیز همه رو به ابتذالِ«نمود»می رود؛کتمان،یعنی«بودی بی نمود»،چنان سرشار از خلوص و تقوا و قداست خدائی است که با همهء سختی ها و محرومیّت هایش،لذّتی ماورائی دارد.

و این است که به نقل «عین القضات»:«مَن عَشَقَ و کَتَم ثُمّ عَفّ فَماتَ وَجَبَ لَهُ الجَنّه.»چرا بهشت برایش واجب است؟مگر نه بهشت،پاداش دوزخی است که در زندگی داریم؛و چه دوزخی در زندگی،دردناک تر و گدازان تر از کتمان ایمان؟و کتمان آتش در عمق روح،در پرده های دل،در رشته های اعصاب،در راستین ترین و حقیقی ترین خود خویش؟

این رنج دیگری است؛با همهء رنج هائی که بودا برمیشمارد و می شناسد،نمی توان سنجید.رنج های دیگر،دردهائی است که بر یکی از اعضای جسم،یا یکی از ابعاد روح می ریزد.در غربت،«میل به وطن» در من جریحه دار می شود.در ذلّت،«خودخواهی من» جریحه دار می شود.در فقر،«هوس ثروتم»سرکوفته می شود.در گمنامی،«نامجوئی من»برآورده نمی شود.در یتیمی،«احساس پدری» و فرزندی محروم می ماند.در شلّاق،پشتم به درد می آید.در تب،بدنم می سوزد...در احتضار،میل به زندگی در من تهدید می شود.امّا...در اینجا این خودِ من،خودم،من،خود درد می کشد،رنج می برد،می سوزد؛و این جور دیگری است،چیز دیگری است.

ادامه دارد...

کتمان عشق(2)